Intoxicated Complicated
امشب فرم کنکور آزاد رو پر کردم. هر بار که همچین فرمی رو پر می کنم، احساس می کنم دارم کار مهمی توی زندگیم انجام میدم و یه نقطه چرخش خیلی مهم در پیش دارم.
خیلی دوست داشتم می دونستم اگه یه بار دیگه از اول زندگی می کردم، الان کجا بودم. کسی چه می دونه، شاید همین الان داشتم توی یه گروه تئاتر، توی یه سالن سرد و گرد و غبار گرفته تمرین می کردم. برای بار پونصدم پیس رو می خوندم، و دوباره اشتباه من باعث میشد تمرین رو از اول انجام بدیم.
هوس تمرین تئاتر کردم شدیدا. فرصت بازی چند باری بهم دست داده، ولی خب الان خیلی دوست داشتم که برمی گشتم به عقب و کاری می کردم که تئاتر بازی کردن فقط یه خاطره دور نباشه برام. چه لذتی داره وقتی تمرین آخره، همه چیز خوب پیش رفته و نقش اول ده دقیقه آخر تویی و خیلی هم استرس داری که این تمرین آخریه خراب نشه. با این حال، خیلی دوست دارم پز بدم و بگم که هیچ چیز در دنیا لذت ندارد، مگر سه چیز و یکی از آن ها احساسی باشد که پس از اجرای موفق و تشویق همگان بر دل بازیگر وارد بیاید.
شاید هم امشب به جای این که گیتار بگیرم دستم و الکی باهاش ور برم تا یادم بیاد که اصلا چطوری می شد آکورد دو مینور رو گرفت، الان وضعیتی بود که گیتار رو می گرفتم دستم تا آهنگ آخر آلبوم گروهمون رو بسازم. فکر کن... سی و یک دقیقه آهنگ عالی ساختیم و مونده یه آهنگ که قولش رو دادم که فردا ساخته شده اش رو ببرم پیش بقیه. نصف آهنگ رو ساختم و مرتبا دارم آکوردهای مختلف رو آزمایش می کنم.. تازه سولو رو هم زدم و به کسی خبرش رو ندادم و می خوام فردا همه با آهنگ بدون کلام من سورپرایز شن.
شاید هم الان با دوستم نشسته بودیم و داشتیم راجع به پایان هایی که واسه فیلمنامه مشترکمون در آوردیم حرف می زدیم. فیلممون قراره سه تا اپیزود داشته باشه، و همه چیزش رو کاملا با توافق به جلو بردیم، فقط من دوست دارم پایان فیلم حالتی تراژیک پیدا کنه و موسیقیش رو هم اتفاقا انتخاب کردم، و اون ترجیح میده فیلم تو تعلیق تموم شه. چقدر دوست داشتم فیلمنامه نویس می شدم، شغلیه که تک تک لحظاتش لذت نابه، ولی خب ازش فقط این بهم رسیده که کلی ایده بیهوده رو روی کاغذ بیارم و باهاشون بازی کنم تا اوقات فراغتم بگذره.
دوست داشتم شیمیست .. نه... فیزیکدان.... اوغ! نه! باستانشناس.... اصلا حرفشم نزن! نه!
وقتی رشته کامپیوتر رو زدم و قبول شدم، همون موقع یه صدایی اومد تو ذهنم که "هه هه! من که می دونم واسه تنبلیت اومدی این رشته!" اتفاقا وقتی اون روز نحس دو سال پیش داشتم به حرف های خانم سرکار علیه حضرت والا گوش می کردم، همین صداهه گفت: "هه هه! خیلی برات مضحکه الان، ولی یه روزی دنبال از همین خانومه خوشت میاد!"
حالا هم صداهه میگه: "حالا تو بزن کامپیوتر رو، من که می دونم آخر و عاقبتت یه چیز دیگه است!"
