Friday, December 15, 2006

Intoxicated Complicated

امشب فرم کنکور آزاد رو پر کردم. هر بار که همچین فرمی رو پر می کنم، احساس می کنم دارم کار مهمی توی زندگیم انجام میدم و یه نقطه چرخش خیلی مهم در پیش دارم.
خیلی دوست داشتم می دونستم اگه یه بار دیگه از اول زندگی می کردم، الان کجا بودم. کسی چه می دونه، شاید همین الان داشتم توی یه گروه تئاتر، توی یه سالن سرد و گرد و غبار گرفته تمرین می کردم. برای بار پونصدم پیس رو می خوندم، و دوباره اشتباه من باعث میشد تمرین رو از اول انجام بدیم.
هوس تمرین تئاتر کردم شدیدا. فرصت بازی چند باری بهم دست داده، ولی خب الان خیلی دوست داشتم که برمی گشتم به عقب و کاری می کردم که تئاتر بازی کردن فقط یه خاطره دور نباشه برام. چه لذتی داره وقتی تمرین آخره، همه چیز خوب پیش رفته و نقش اول ده دقیقه آخر تویی و خیلی هم استرس داری که این تمرین آخریه خراب نشه. با این حال، خیلی دوست دارم پز بدم و بگم که هیچ چیز در دنیا لذت ندارد، مگر سه چیز و یکی از آن ها احساسی باشد که پس از اجرای موفق و تشویق همگان بر دل بازیگر وارد بیاید.
شاید هم امشب به جای این که گیتار بگیرم دستم و الکی باهاش ور برم تا یادم بیاد که اصلا چطوری می شد آکورد دو مینور رو گرفت، الان وضعیتی بود که گیتار رو می گرفتم دستم تا آهنگ آخر آلبوم گروهمون رو بسازم. فکر کن... سی و یک دقیقه آهنگ عالی ساختیم و مونده یه آهنگ که قولش رو دادم که فردا ساخته شده اش رو ببرم پیش بقیه. نصف آهنگ رو ساختم و مرتبا دارم آکوردهای مختلف رو آزمایش می کنم.. تازه سولو رو هم زدم و به کسی خبرش رو ندادم و می خوام فردا همه با آهنگ بدون کلام من سورپرایز شن.
شاید هم الان با دوستم نشسته بودیم و داشتیم راجع به پایان هایی که واسه فیلمنامه مشترکمون در آوردیم حرف می زدیم. فیلممون قراره سه تا اپیزود داشته باشه، و همه چیزش رو کاملا با توافق به جلو بردیم، فقط من دوست دارم پایان فیلم حالتی تراژیک پیدا کنه و موسیقیش رو هم اتفاقا انتخاب کردم، و اون ترجیح میده فیلم تو تعلیق تموم شه. چقدر دوست داشتم فیلمنامه نویس می شدم، شغلیه که تک تک لحظاتش لذت نابه، ولی خب ازش فقط این بهم رسیده که کلی ایده بیهوده رو روی کاغذ بیارم و باهاشون بازی کنم تا اوقات فراغتم بگذره.
دوست داشتم شیمیست .. نه... فیزیکدان.... اوغ! نه! باستانشناس.... اصلا حرفشم نزن! نه!
وقتی رشته کامپیوتر رو زدم و قبول شدم، همون موقع یه صدایی اومد تو ذهنم که "هه هه! من که می دونم واسه تنبلیت اومدی این رشته!" اتفاقا وقتی اون روز نحس دو سال پیش داشتم به حرف های خانم سرکار علیه حضرت والا گوش می کردم، همین صداهه گفت: "هه هه! خیلی برات مضحکه الان، ولی یه روزی دنبال از همین خانومه خوشت میاد!"
حالا هم صداهه میگه: "حالا تو بزن کامپیوتر رو، من که می دونم آخر و عاقبتت یه چیز دیگه است!"

Tuesday, December 05, 2006

یک توصیه

یه جا یه جمله فوق العاده خوندم... میگه:
هیچ وقت دشمنت رو یه گوشه محاصره نکن و همیشه یه راه فرار براش بذار. یه کم رو این جمله فکر کن و اگه خواستی بدونی چرا باید این کار رو کرد، خط پایین رو Select کن :>

چون اگه بدونه هیچ راهی برای فرار نداره، با تمام قدرتی که داره و تا سر حد مرگ مبارزه می کنه!

Sunday, December 03, 2006

عدم قطعیت

یکی از اصول خیلی جالب شیمی و فیزیک، اصل عدم قطعیته. این اصل میگه که اندازه گیری محض پدیده ها غیر ممکنه، چون خود اندازه گیری روی اون پدیده تاثیر میذاره. مثلا اگه بخوایم درجه حرارت یه لیوان آب رو اندازه گیری کنیم، اگه دماسنج رو توی آب بذاریم درجه حرارتی که نشون میده دمای ظرف آب به علاوه خود دماسنجه، نه دمای خالص آب.
به نظرم آدما رو نمیشه شناخت. توی برخورد با تو یک جور رفتار می کنن و توی برخورد با دیگران جور دیگه ای. شاید بشه گفت هر فردی میانگین شخصیت هاییه که در برخوردش با دیگران نشون میده، اما بعضی وقت ها این برخوردها این قدر متناقض هستن که ...

Saturday, December 02, 2006

عصبانیت

* تا میدون صنعت میرین دیگه؟
راننده با داد و بیداد دستاشو تکون میده. احتمالا چند لحظه قبل اون یکی مسافره هم همین سوال رو پرسیده بوده. مهم نیست، چند لحظه بعد دیگه نشونی از هیچ کدومشون نخواهم دید.

خیلی برام جالب بود. احساس می کنم ماها قراردادهای ننوشته ای داریم که بر اساس اون ها، افراد می تونن در مواقع خاصی عصبانی بشن. جواب سوال من در اصل فقط یه سر تکون دادن بود، مخصوصا که راننده می دید که با هدفونی که توی گوشمه چیزی نمی شنوم.
وقتی یه حرفی رو به کسی می زنی وطرف گوش نمی کنه و ازت می پرسه، یعنی حواسش بهت نبوده و تو رو نادیده گرفته. این جور مواقع حق داری عصبانی بشی. ولی وقتی مسافر دیگه ای با راننده حرف زده، مشخصه که صحبتشون به من مربوط نمی شده و گوش نکردن من دلیل بی احترامی نیست.
طبق قرارداد، افراد وقتی مجبور میشن حرفی رو تکرار کنن عصبانی میشن. منتظر این فرصت هستن که خودشون رو خالی کنن و انرژی منفی شون رو تخلیه کنن، و هنگامی این کار رو می کنن که قرارداد نانوشته بهشون اجازه میده، نه مواقعی که واقعا باید عصبانی بشن. به نظر می رسه تعداد اصل های این قرارداد داره هر روز بیشتر میشه.

Saturday, April 30, 2005

Send Me An Angel

اسکورپیونز از گروه هاییه که دوست دارم. از تیپ دهه هشتادی اعضای گروه، آهنگ های بد متعددشون و ترانه های بعضا مسخره شون که بگذریم، توی موسیقی بعضی از کارهای گروه حسی پیدا میشه که خیلی خیلی کمیابه... شاید منحصر به خود گروه باشه! معمولا ترانه های گروه تعریف چندانی ندارن... عاشقانه هاشون نهایتا به این می رسن که «اگه همه چیز رو از اول شروع کنیم، سعی می کنم چیزایی که عشقمون رو خراب کردن عوض کنم، اما غرور تو چنان دیواری ساخته که نمی تونم ازش رد شم، واقعا هیچ شانسی برای شروع مجدد نیست؟ من هنوزم دوستت دارما...» و آهنگ های سیاسی گروه هم به تبعیت از سایر گروه های دهه 80 و 90 درباره صلح و ضرورت دوستی و خوبی و مهربونی و صفا و صمیمیت و مزخرفات دیگه است و پره از کودکان فردا و رویاهاشون و تقسیم رویاها و خوب بودن صلح و اینا! اما، موسیقی بعضی از کارهای گروه چنان آرامشی به شنونده میده که حسش معمولا به این راحتی ها منتقل نمیشه. مثلا، همون آهنگ Wind Of Change رو یکی از دوستانم می گفت که هر وقت اعصابش خورد بوده، به جای کشیدن سیگار (که ترک کرده بوده) گوش می کرده. آکوردها و ریف هایی که رودلف شنکر ساخته و صدای کلاوس ماینه، خیلی آرام بخشه.. این وسط، از معدود آهنگ های گروه که هم موسیقی زیبایی داره و هم ترانه دلنشینی، آهنگ Send Me An Angel هستش که دست کم، من یکی رو به آرامشی مطبوع می رسونه...

Thursday, April 21, 2005

Famous Blue Raincoat

ساعت چهار صبحه... اولای زمستون
دارم این نامه رو برات می نویسم تا ببینم حالت بهتر شده یا نه..
نیویورک سرده، ولی دوستش دارم
تمام عصر، تو خیابون کلینتون همش موسیقی پخش میشه

شنیدم که خونه کوچیکت رو وسط صحرا ساختی،
تو داری الان الکی زندگی می کنی... امیدوارم یه یادداشتی، چیزی از خودت به جا بذاری.

جین یه تیکه از موهای تو رو نگه داشته،
گفت اونا رو همون شبی بهش دادی که می خواستی ترک کنی..
اصلا ترک کردی یا نه؟

آخرین باری که دیدمت، خیلی پیر شده بودی،
بارونی آبی همیشگیت هم شونه اش پاره شده بود،
رفته بودی ایستگاه تا همه قطارها رو بررسی کنی،
اما بدون لیلی مارلین به خونه برگشتی... (*)

همین شد که زن منو گول زدی،
وقتی هم که برگشت خونه، دیگه زن هیچ کس نبود.

می بینمت، با اون شاخه گل سرخی که تو دندونات گذاشتی،
مثل یه کولی دزد..
اوه، می بینم که جین هم بیدار شده!
سلام می رسونه..

اسمتو چی بذارم؟ برادرم؟ قاتلم؟
چی اصلا می تونم بهت بگم؟
یه جورایی دلم برات تنگ شده،
یه جورایی بخشیدمت،
خوشحالم که سر راهم وایسادی..

اگر احیانا گذرت به این طرفا افتاد،
برای دیدن جین یا برای دیدن من،
بدون که دشمنت خوابه و زنش در اختیار توئه...

خوب.. بابت این که نگرانی رو از چشماش گرفتی ممنونم،
فکر می کردم نگرانیش ذاتیه و هیچ وقت سعی نکردم..

جین یه تیکه از موهای تو رو نگه داشته،
گفت اونا رو همون شبی بهش دادی که می خواستی ترک کنی..

ارادتمند - ل. کوهن

Leonard Cohen - Famous Blue Raincoat

* - لیلی مارلین اسم آهنگ محبوب سربازها توی جنگ جهانی دوم بوده. ربطش رو این جا متوجه نمیشم..

Monday, April 11, 2005

Karma

هندوها به کارما اعتقاد دارن. من نداشتم ولی دارم اعتقاد پیدا می کنم. چیزی رو که خیلی عادی می دونم انجام میدم و برام ناراحت شدن یه شخص سوم غیرمنطقی به نظر می رسه. اما، یه کم بعدش خودم جای اون شخص سوم قرار می گیرم و می بینم که چقدر ناراحت میشم. اوضاع ممکنه جالب تر هم باشه، با کسی که دوستش داشتم، خوش رفتاری می کردم و در مقابل بدرفتاری جواب می گرفتم. حالا، بدرفتاری می کنم باهاش و خوش رفتاری عجیبی می بینم ازش.. انگار بازی همون بازی باشه و فقط نقش هامون عوض شده باشه. یک حتی جالب تر... رفتاری که با فرد دیگه ای داشتم و به نظرم خیلی جالب بود، حالا دقیقا از سوی همون شخص داره با خودم میشه و می بینم که چقدر طرف رو ناراحت می کردم. عوضش، فکر این که اون رفتار، اون رو خوشحال می کنه ، من رو هم خوشحال می کنه. اون موقع هم یعنی اون از این که خوشحال می شدم، خوشحال می شده و با ناراحتیش کنار می اومده؟
ولی، بی اعتنایی محض به کسی که عاشق توجهه و بدجور داره دنبال آدم میاد، اونم با در نظر گرفتن زمانی که من دنبالش می رفتم و بهم بی اعتنایی می کرد چه حالی میده... مزه شیرین انتقام!